جمعه بیست و نهم شهریور 1387
جوانی داستانی بود!!!
پریشان داستان بی سر انجامی.
غم انگیزه...
قصه ی تلخی که از یادش هراسانم.
بغفلت رفت از دستم...
وز این غفلت پریشانم.
چشمه ای پاک و زلال.
میتوان در فکر باغ و دشت بود.
عاشق گل گشت بود.
میتوان این جمله را در دفتر فردا نوشت
خوبی از هر چیز دیگر بهتر است!
نوشته شده توسط setareh & setayesh در ساعت 15:7 | لینک
|
